مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

434

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

شترى كه پشم داشته باشد و ده ماهه آبستن باشد براى ما بيرون بياورى به تو ايمان خواهيم آورد و از تو پيروى خواهيم كرد . آنگاه به كوه نگريستند كه حالتى همچون حالت حركت جنين در شكم شتر را داشت و سپس شكست برداشت و شكافته شد و شترى بيرون آورد ، همان گونه كه خواسته بودند ميان دو پهلوى او چندان بود كه جز خدا نمىدانست . آنگاه جندع و كسانى كه همراه او بودند ايمان آوردند و آن شتر به هر سوى مىرفت و از درختها مىچريد و شير مىداد و بچه مىزاد و هر چه مىخواستند از شير آن مىدوشيدند . دو زن از اشراف ثمود بودند كه چارپايان و اموال بسيار داشتند ، يكى عنيزه بود دختر غنم و ديگرى صدوف دختر محيا و ايشان از آب آشاميدن اين شتر زيان ديدند و براى كشتن آن به چاره‌انديشى پرداختند . آنگاه صدوف مصدع بن بهرج را براى كشتن شتر فرا خواند و خويشتن را به پاداش اين كار بر او عرضه داشت و عنيزه قدار بن سالف را بدين كار خواند و عنيزه دختران برازنده و زيبايى داشت . به دو گفت : اگر اين شتر را بكشى هر كدام از دخترانم را كه بخواهى به همسرى تو درخواهم آورد . قدار و مصدع رفتند و از نه تن ديگر نيز كمك و يارى خواستند چنان كه خداى تعالى فرموده است : « و در آن شهر نه تن بودند كه به تباهكارى پرداختند و صلاح نمىورزيدند » ( 27 : 48 ) . گويند كه ايشان به كمين شتر نشستند ، هنگامى كه به سوى آبشخور مىرفت قدار با تير در كمين او بود . تيرى زد كه بر عضلهء ساق شتر فرود آمد و قدار رگ عرقوبش را گشود . آن شتر ، شيونى كرد فقط يك شيون و بدين گونه ايشان را برحذر مىداشت و مىنمود كه فرزندى در شكم دارد . سپس او را نحر كردند و آن را پاره پاره كردند . فرزندى كه در شكمش بود گريخت تا رسيد به كوهى بلند ، بدانجا پناه برد و از قوم صالح آنها كه ايمان آورده بودند بدانجا پناه بردند و صالح ايشان را از عذاب كشتن شتر بيم داده بود و گفته بود اگر آزارى به آن برسانند عذاب خواهند ديد . بديشان گفت : شتر بچه را دريابيد ، شايد عذاب از شما به تأخير افتد و ايشان شتافتند و آن شتر بچه از كوه بالا رفت و سه بانگ برآورد . و صالح ايشان را آگاهى داد كه عذاب را آماده باشيد . گفتند : كى خواهد بود ؟ گفت : سه روز در خانه‌هاتان خواهيد بود ، و اين خبرى است راست و درست . و ايشان در بامداد روز « مونس » چهره‌هاشان زرد شد و روز « عروبه » سرخ شد و روز « شيار » چهره‌هاشان سياه گرديد . و آنگاه در بامداد روز « اول » عذاب ايشان را فرا گرفت و آن عذاب بانگى بود همراه طوفان و لرزه‌اى كه همگان را هلاك كرد . و عرب را در داستان عاد و ثمود و طسم و جديس شعرهاى بسيارى است ، چرا كه ايشان از اعراب عادى بوده‌اند و آن اشعار در قصه‌هاى ايشان آمده است : و آن زن صاحب گوسفند گفت : اى قدار ! / اى عزيز ثمود ! آماده باش و بيم